سریال های کره ای جدید سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388

اینها دیگر "گروهک" نیستند؛ اینها "مردمند"! 

از آغاز تاسیس رژیم "جمهوری اسلامی"، که تا کنون بیش از 30 سال می گذرد، سردارانی چون زنده یاد موسی خیابانی و اشرف ربیعی، فداییانی چون زنده یاد محسن مدیر شانه چی، و مبارزانی همچون علیرضا شکوهی، و سربدارانی چون زنده یاد اکبر گودرزی، و بسیارانی دیگر، پای در میدان مبارزه با "امام راحل" – البته امام بسیجیان و پاسداران و حزب اللهی ها! - گزاردند. و نیز، بزرگواران دیگری همچون سعید سلطان پور، جبیب الله آشوری ... و ...!

اوج مبارزات خلقی و سازمان یافته بر علیه خمینی جنایت پیشه را می توان در مبارزات مسلحانه و سازمان یافته چریکی مشاهده نمود. زمانی که یک جنگ مسلحانه داخلی تمام عیار ایران را به لرزه در آورد. نیروهای بسیج، پاسدار و اطلاعاتی – یا همان سربازان گمنام امام زمان! – به صغیر و کبیر ما رحم نکردند و از اعدام های خیابانی نوجوانان، تا تجاوزات جنسی به دختران اسیر زندانی و اعمال وحشیانه ترین شکنجه های قرون وسطایی در حق نسل آگاه، آزادی خواه و بر پاخاسته سرزمین ما دریغ نکردند.  

اینک اما، شرایط تغییر ماهوی یافته است. دیگر نه "گروهک" ها و "معاندین" و "مخالفین" و "منافقین" و ... که، مردم به جان آمده پای در میدان مبارزه گزارده اند! جنگ کنونی نه با مخالفان "حرفه ای" و مبارزان و ... که با مردم است. مردم پای به میدان گزارده اند. آنها که کشته می شوند نه چریک اند، نه پارتیزان و نه "محارب ششلول بند"!

آنها که امروز کشته می شوند، توده های "عادی" مردم، فرزندان، دانشجویان، جوانان و حتی میان سالان و پیران این قوم اند. و این بدین معنی است که سردمداران رژیم نیز همچون محمدرضا پهلوی – خوشبختانه – به دام افتاده اند. به دام ملت! هر ابلهی می تواند تصور کند که با توده های انبوه مردم شاخ به شاخ شدن، یعنی غزل خداحافظی را خواندن!

تاریخ به درستی و با واقعیتی عینی نشان داده است که هر رژیمی و هر "رهبری" که مستقیما با مردم گلاویز می شود، هنگامی متوجه دودی که به چشمانش می رود خواهد شد، که دیگر نه تنها کور، که کر هم شده است. و حالا این "آیت الله" تازه به دوران رسیده ای که حتی هم صنفی هایش هم قبولش ندارند، گیج و گول و روان پریش، ادای کسانی را در می آورد که تاریخ به نابودی آنها شهادت عینی داده است!

شدت سرکوب، جنایت، خشونت، شکنجه و کشتار طی این 30 سال به مرحله ای رسیده است، که دیگر هیچ کسی نمی تواند چشم خود را بر آن ببندد. اگر دیروز بهانه برای سرکوب و کشتار، "گروهک های تروریستی" بودند، و با ترفندها و توجیهاتی چون "جنگ تحمیلی" و حفظ نظام، و سرکوب "عناصر وابسته به استکبار جهانی"! بود، امروز دیگر شرایط کاملا تغییر یافته است. امروز توده های مردم، بدون وابستگی! به جایی – به جز به سرزمین ایران – به میدان آمده اند تا بر ستمی که تا کنون بر آنها رفته است، شهادت دهند. امروز دیگر نه نیروهای رادیکال سیاسی و احزاب و سازمان های سیاسی چپ گرا و مخالف با استبداد و دیکتاتوری و "غیر خودی"، که بسیاری از نیروهای خودی و فریب خورده نیز، با گذشته خویش به جنگ برخاسته اند.

در ساختار سیاسی رژیم، و دسته بندی های درونی آن، شکاف عمیقی به وجود آمده است که بسیاری از رشته های سالیان استبداد را به پنبه تبدیل کرده است و رژیم را با بحرانی درونی، ساختاری و جدی مواجه ساخته است. بحرانی که مهار آن دیگر کار هر کسی نیست. وقتی کارگزاران سابق رژیم را به زندان می افکنند، وقتی روزنامه نگاران و روشنفکران فعال در چهارچوب قانون حاکمیت را تحمل نمی کنند، هنگامی که سرکوب گران دهه 60 را با ناسپاسی هر چه تمام مورد بی مهری قرار می دهند، هنگامی که "جانبازان جنگ تحمیلی"، سربازان گمنام (سابق) امام زمان" را بر نمی تابند، هنگامی که حتی "استوانه" دیگر "نظام"(رفسنجانی) را تحقیر می کنند، هنگامی که ... اینها همه نویدبخش مرگ حتمی رژیمی است که سه دهه با کشتار، خشونت، سرکوب، ظلم، بی عدالتی و جباریت به حیات خویش ادامه داده است!  

مردم!  

آری، آنها امروز با مردم رو به رو شده اند. با کشتار مردم، دستان آلوده خود را آلوده تر ساخته اند. آنها به جنگ با کسانی برخاسته اند که روزی روزگاری، جسد زنده خمینی را بر دستان خویش به سوی بهشت زهرا می کشاندند، تا او در آنجا، نه تنها رضا خان میرپنج - بعدها ملقب به پهلوی – و پسرش محمدرضا را، بلکه یک نسل را به زیر پرسش بکشد که آنها برای نسل خودشان حق داشته اند که تعیین تکلیف کنند و تصمیم بگیرند و نه برای دیگر نسل ها! و البته این تنها کلام منطقی یی بود که ما در سراسر عمر از آن "پیر ایمان سوز" و البته ایران سوز، شنیدیم! و امروز، آیا سید علی خامنه ای این جمله پیر راحلش را به یاد می آورد؟ هر چند که خود گوینده این جمله نیز، آن را در اوج هیجانات و اقتدار طلبی ها و بر جای سلاطین و شاهان نشستن، به سادگی آب خوردن، فراموش کرد؟!

با این همه و با این حال، باید به سید علی گفت که با کبریت و آتش بازی کردن، نه تنها کار بچه ها که کار بزرگ ترها هم نیست! به ویژه اینکه در بد جایی قرار گرفته باشند. پس، عقل به ما حکم می کند که ... با آتش بازی نکنیم! اما، گویا با آتش بازی کردن، با همه اتفاقات مهیب ناشی از آن، هیچ بچه ای را به سر عقل نیاورده است! و دیکتاتورها که البته هیچگاه از آن همه تجارب درسی نمی آموزند. چرا که مست و مغرور ... تا زمانی که سرشان به سنگ (البته سنگ لحد) نخورد، متوجه هیچ چیز نخواهند شد!

داشتم می گفتم که اینها دیگر "گروهکی" نیستند. اینها مردمند. ... نه، اینها اقیانوسند...، توفانند... زلزله دریایی اند. با اینها نمی توان شوخی کرد. پایشان را در بد زمینی گذاشته اند. اینجا مرداب است و باتلاق و ...!

جلوی این سیلاب را نمی توان گرفت. تازه اینها با سیل هم مواجه نیستند. با طغیان سیل و سیلاب رو به رو اند. چه خواهند کرد، با این موجی که هر از چند دهه ای ساحل را به هم می پیچد؟

 

الیس الصبح بقریب؟

آیا صبح نزدیک نشده است؟

و البته آنها که هیچگاه بیدار نبوده اند، نمی توانند درک کنند که جهان را آب برده است و آنها را خواب؟ کدام انسان صاحب عقل و هوش را دیده اید که بر روی خواهران و برادران و خانواده و همشهریان خویش تیغ بکشد؟ مگر به وسوسه شیطان و سایه گان خدا بر زمین؟

اما، همانطور که در آغاز گفتم، اینها مردم اند. و با مردم، هرگز نمی توان شوخی کرد. آن هم از این نوعش!

"نه، این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست"! (شاملو)

جمعه 8 آبان ماه سال 1388

هنر، فیلم، سینما و مقاومت در تبعید؛ 

به بهانه برگزاری جشنواره بین المللی سینمای تبعید!

شانزده سال از برگزاری "جشنواره بین المللی سینمای تبعید – سوئد" - دنیا خانه من است - می گذرد. جشنواره ای که شهر گوتنبرگ (یوته بوری) را تبدیل به مرکز تجلیل، معرفی و اشاعه فرهنگ و هنر مقاومت ویژه رانده شدگان و تبعیدی ها کرده است. شانزده سال است که شهر یوته بوری، شاهد جشنواره ای بی نظیر و ابتکاری است. ابتکاری که توسط "پدر جشنواره سینمای تبعید" (1) یعنی آقای حسین مهینی، از اندیشه و ذهن به یک عینیت و واقعیت اجتماعی – فرهنگی تبدیل شده است.

جشنواره ای که فرهنگ و هنر تبعید را، که در کشورهای متبوعه خویش، سانسور می شوند، نادیده گرفته شده و با  بی مهری مواجه می شوند را در دستور کار خویش قرار داده است.

این جشنواره به زیستگاه دوم خویش، مردم و افکار عمومی آنها، چهره ای دیگر را از تبعیدی ها به نمایش می گذارد. چهره ای فراتر و پیشگام تر از پدیده های مربوط به ناهمواری ها، نا ملایمات و عمل کردهای بعضا منفی مهاجران و "پناهندگان" را. چهره ای که هنری و فرهنگی است و بر بستر مبارزه، مقاومت و اعتراض به پیش می تازد. البته بسیار طبیعی است که آنچه تبعیدی ها تولید می کنند، لزوما نه معرف دیدگاه "سینمای تبعید" و نه مبتکر آن حسین مهینی است. با این همه آنچه که در این جشنواره معرفی شده و به نمایش گزارده می شود، صدا و تصویر انسانی است که در زیستگاه نخستین خویش، جایی برای ابراز وجود ندارد.

حاشیه نشینی، تبعیض و تحقیر قومی - ملی، تبعیدی را می تواند از پای در آورد و او را به سوی ناهنجارهای اجتماعی سوق دهد. کما اینکه در مواردی نیز اینچنین به چشم می آید. اما این ناملایمات نمی توانند تبلور وجدان، مسئولیت و عملکرد عنصر تبعیدی باشند. انسان تبعیدی می تواند در قالب هنر، فرهنگ و سیاست نیز خود را به نمایش بگذارد و نشان دهد که می تواند بسیاری از توانایی ها و خلاقیت های هنری و ادبی خویش را در اختیار جامعه میزبان قرار دهد و بر غنای فرهنگی آن بیفزاید. در اینجاست که جشنواره های مختلف هنری، ادبی و حتی سنتی می توانند چهره دیگری از عنصر تبعیدی و حتی مهاجر به کشور محل اقامت بنمایانند تا میزبان، تبعیدی و مهاجر را تنها به گونه ی انسان صرفا مصرف کننده نبیند!

انسان تبعیدی در زمینه های مختلف ادبی، هنری، فرهنگی و سیاسی، نشان داده است، که در هر شرایطی قادر به بروز خلاقیت های فکری و عملی خویش است. او با این کار عملا ثابت می کند که عنصری جهانی است و "جهان خانه [او] است".

سینمای تبعید پس از 16 سال تلاش، استقامت و پایداری نشان داده است که می توان علیرغم کمبود امکانات، نداشتن حمایت های همه جانبه غول های رسانه ای و همدلی های در خور و شایسته، چهره ی ناشناخته و منفعل عنصر تبعیدی را به چهره ای فعال، مطرح و اثرگذار تبدیل نماید. این جشنواره، تلاش های دست های تنها را، تبدیل به دست های تن ها نموده است. ارزش ها و تمایلات بشری خویش را از تخیلات و تمایلات ذهنی به واقعیات عینی و عملی تبدیل نموده و توانسته است طی این شانزده سال تلاش، خلاقیت های فردی و جمعی عنصر تبعیدی را به جوامع میزبان تحمیل نماید، و این دست آورد کوچکی نیست. در سایه این جشنواره ها، نشست ها، گردهمایی ها و سمینارها ست که عنصر تبعیدی – و حتی مهاجر – می تواند با کوله باری از هنر، فرهنگ و مبارزه، چهره ای از خود به نمایش بگذارد، که میزبان را به تحسین و همبستگی وادار سازد. موردی که سینمای تبعید، از پس آن به خوبی بر آمده است. و خود را به عنوان نهادی و نمادی هنری – فرهنگی نه تنها به کشور میزبان – که حتی جهان – تحمیل نماید.

مورد دیگری که شایسته تقدیر و توجه است، "نه" به استبداد، اختناق، دیکتاتوری و سانسور می باشد. شاید بتوان این "نه" و نه گفتن را برجسته ترین دست آورد انسان پرتاب شده به جهان "آزاد" ارزیابی نمود. درست به همانگونه که "آری به نه"، یعنی هماهنگی و همراهی با نهِ به تغییر کلیت جهان و گلوبالیزایسیون تحمیلی سرمایه داری و امپریالیستی. "آری" به "نه" توده ها و افکار عمومی جهان، علیه ضد انسانی شدن روند سیاسی و اقتصادی موجود! شعاری که در نهمین جشنواره سینمای تبعید طنین انداز است.   

___________________________

1) تعبیری از روزنامه یوته بورش پستن! – که البته در قد و قواره و اندازه حسین مهینی نیست. مردی که هرگاه او را می بینم، احساس می کنم بزرگ مردی از جرگه بزرگان چپ ایران، همچون مصطفی شعاعیان را رو در روی خود می بینم. مردی با گرایش چپ، رادیکال، و در عین حال همچون زنده یاد مصطفی شعاعیان، صادق، دموکرات، آزادی خواه و مخالف دگماتیسم و تنگ نظری! 

 

به نقل از سایت دیدگاه

دوشنبه 4 آبان ماه سال 1388

عدالت، قانون، دادگستری؛

بخشش هم با "قانون" است!

مسأله اما این است که اگر همه ی ما نیز گناهکار بوده ایم، سنگی هم در مشت نداشته ایم که اینک سر افکنده و خجلت زده، به محکوم کردن خویش حکم دهیم. خطاها، گناه ها و اشتباهات نیز دارای کمیت و کیفیت های متفاوتی هستند. درست به همانگونه که کیفیت گناه دزدیدن یک نان بر اثر گرسنگی، و غارت اموال مردم برای پر خوری و قدرت طلبی بسیار متفاوت می باشد. اگر چنین نیست با صدای بلند اعلام دارید که این دادگاه ها برای محاکمه ی چه کسانی است؟ ژان والژان گرسنه؟ ، زنی که از شرافت خود دفاع کرده است؟، جوانی که ظلم را بر نتافته است؟؛ و یا خمینی و صدام حسین و هیتلر و موسولینی و جانسون و جورج بوش و پل پت و آریل شرون و بگین و ... دیگر جنایتکاران جنگی که با کله انسان ها یا مناره می ساخته اند و یا فوتبال بازی می کرده اند....؟؟؟

در پاسخ به مقاله اینجانب، زیر عنوان "به نیابت از چه کسانی ببخشیم "اما فراموش نکنیم"؟، علاوه بر درج مطالبی در این زمینه و انعکاس گسترده مقاله در برخی از سایت های دیگر، برخی از کاربران محترم نیز نقطه نظرات و دیدگاه های خود را بیان داشتند و باعث جدی تر گرفته شدن موضوع شدند. موضوعی که در یک گفتگوی رادیویی(۱)، و باز هم با نقطه نظرات شنوندگان، که آیا اکنون زمان طرح این مسائل است؟ و پاسخ شنونده های دیگری که، اتفاقا باید از هم اکنون شفاف بود و نظرها را مطرح کرد، تا بدانیم در آینده چه کار خواهیم کرد، دنبال شد. 

مشکل ما این است که متاسفانه به افراط و تفریط عادت کرده ایم. و هنوز که هنوز است همه چیز را سیاه و سفید می بینیم. خاکستری و رنگی نمی بینیم. یا گناهکاریم، و یا معصوم. انسان را نه در حد و قد و قواره انسان و بر اساس توانایی ها، خصوصیات و عقل و احساس و ادراکش، که بر اساس تصاویر ذهنی و اعتقادی مان می سنجیم و ارزیابی می کنیم. و این است که می بینیم که هر "کسی از ظن خود یار او می شود"! و البته طبیعی است که وقتی آن تصاویر ذهنی تغییر می یابد، مواضع ما نیز دستخوش تغییر و تحول می گردد.

این است که مشاهده می کنیم که، اگر روزی خود را انقلابی می پنداشته ایم، امروز می خواهیم خلاف آن رفتار نماییم تا ثابت کنیم که از گذشته خود فاصله گرفته ایم و می خواهیم با گذشته خود بی رحمانه تصفیه حساب نماییم. و آنگاه برای اثبات منصف بودن، صادق بودن و خرد گرا بودن، اعلام می داریم که اگر ما هم به جای آخوندها قدرت را به دست می گرفتیم، در حد آنها اعمال خشونت می کردیم. یا ما هم برای اعدام مقامات رژیم قبلی پیام تبریک می فرستادیم و ... و بر اساس چنین منطقی می خواهیم به هر قیمتی که شده ثابت کنیم که انقلابی گری توأم با خشونت گرایی است و همه ی انقلابیون نیز گناهکار بوده اند؛ درست به همانگونه که مثلا عیسی فرزند مریم در اعتراض به کسانی که به سنگسار مریم مجدلیه برخاسته بودند، گفت کسی که خود گناهی مرتکب نشده است، نخستین سنگ را پرتاب کند! و می دانیم که آنها سنگ ها را رها کردند و شرم زده رفتند. مسأله اما این است که اگر همه ی ما نیز گناهکار بوده ایم، سنگی هم در مشت نداشته ایم که اینک سر افکنده و خجلت زده، به محکوم کردن خویش حکم دهیم. خطاها، گناه ها و اشتباهات نیز دارای کمیت و کیفیت های متفاوتی هستند. درست به همانگونه که کیفیت گناه دزدیدن یک نان بر اثر گرسنگی، و غارت اموال مردم برای پر خوری و قدرت طلبی بسیار متفاوت می باشد. یادآوری نکنیم که به هر حال گناه گناه است و دزدی دزدی! در بسیاری از ادیان انسان گرا، مبحثی تحت عنوان "ضرورت و اضطرار" وجود دارد؛ بدین مضمون که اگر گرسنه هستی، و غذایی نداری، اضطرار به تو حکم می کند که میوه ای از درخت همسایه بکنی... حتی بدون اجازه.

رمان زیبا، انسانی و معروف ویکتور هوگو، و ماجرانی زندانی شدن ژان والژان، سرشار از درس های عبرت آموزی است که در کلاس های مربوط به حقوق بشر بایسته است مدام بازخوانی شود.

ما که امروز خود را به هر قیمتی محکوم می کنیم، تا ثابت کنیم که دیگران – حاکمان بعد از انقلاب  - هم لابد مثل ما بوده اند و فرق ما با آنها در این بوده است که ما دستمان به گوشت نمی رسیده است و گرنه ...؟ یا به گفته حضرت حافظ "چون نیک بنگری همه تزویر می کنند"!

چرا از خود نمی پرسیم تفاوت ما با ملاها در چه بوده است؟ ما در چه زمینه هایی با دیکتاتورها تفاوت داشته ایم؟ آیا به راستی ما نیز خواهان عملی کردن حکومت مذهبی بوده ایم؟ آیا ما نیز انگیزه مان از مبارزه با دیکتاتوری و استبداد، تغییر شکل استبداد بوده است؟ آیا ما نیز قصد داشته ایم که به گذشته های دور بازگردیم و بر اساس قوانین ده بیست قرن پیش زندگی کنیم؟ آیا ما نیز در همان زمان موافق سانسور کتاب و نشریه بوده ایم؟ آیا ما نیز موافق شکنجه و آزار و اذیت بوده ایم؟ آیا ما نیز حکم به کتاب سوزی و تهاجم به تجمعات و کتاب فروشی ها داده بودیم؟ و آیا ما نیز یک جلاد بالقوه بوده ایم؟ و یا باورها و دیدگاه هایمان ما را نیز بدانجا می کشاند؟ و آیا همه ی انسان ها در چپاول، در غارت گری و ددمنشی یک سان هستند؟

روند ماجراها و حرکت تاریخ چنین نمی گوید.

بسیاری از ماها توان آن را داشتیم که به خدمت نظام جدید در آییم و باورها و عقایدمان را با قدرت و ثروت عوض کنیم. اما نکردیم. بسیاری از همراهان ما بر چوبه ی دار عشق، به خاطر باورمان به آزادی و عدالت رقصیدند. بسیاری از هم نسلان ما سال های جوانی خود را در اتاق های آمیخته با شکنجه و توهین و تحقیر سپری کردند، اما تن به هر رذالتی ندادند. بسیاری از ماها ایده آلیست و آرمان گرا بودیم و به رویاهای شیرین رهایی بشر، برابری، آزادی و عدالت می اندیشیدیم. و بسیاری از هم دوره ها و همفکرهای ما، حلاج وار – و راستی چرا حلاج وار؟، گلسرخی وار و رضایی گونه – از گلوله هایی که بر قلب پاک تپنده شان نشست، جز با لبخند استقبال نکردند. بنابر این آیا این بی انصافی نیست که با افتخار تمام بر این امر تاکید بورزیم که :

"آیا گروه یا حزبی را از آن زمان می شناسید که در شرایط مشابه و بهنگام کسب قدرت غیر از آن می نمود که نظام اسلامی بر علیه ما کرد؟ بیایید با خودمان صادق باشیم و بپذیریم که آنچه بر ما گذشت بیش از آنکه ناشی از دد منشی افرادی چون گردانندگان نظام فاسد و ضد مردمی اسلامی باشد منتج از "روح انقلابیگری" بود. آیا نمونه های حوادثی که بر ما گذشت را در تاریخ ندیده ایم و آیا آنچه در انقلاب اکتبر و انقلاب کبیر فرانسه رخ داد نمونه هایی از همین قبیل نبود؟ شکی نیست که ابعاد فاجعه در اینجا بسیار گسترده تر بود ولی بگذارید سئوال خود را به شکلی واضح تر بگویم. اگر بجای آنان که پس از بهمن ۵۷ به قدرت رسیدند، ما (هر یک از ما چه بصورت حزب و یا سازمان سیاسی و چه بصورت شخصی) بر اریکه حکومت می نشستیم و امثال "بهزاد نبوی" و "میر حسین موسوی" چه بصورت مسلحانه و چه بصورت غیر مسلحانه سعی در براندازی ما می نمودند، چگونه با ایشان برخورد می نمودیم؟ فراموش نکنیم که نگرش انقلابی آن روزگار چنان بر محور خشونت می گشت که بیشتر ما حتی جرات سئوال کردن در باره قتل عام های استالین را به خود نمی دادیم و حمله شوروی به افغانستان و کشتار مردم مظلوم این سرزمین را توجیه می کردیم."(۲)

در این شکی نیست که جامعه سنتی و استبداد زده ما، بر پذیرش رفتار و پذیرش نوعی از خشونت و یا حداقل تحمل آن عادتمان داده بوده است. درست است که جامعه ما از دموکراسی و آزادی خواهی بی بهره بوده است و ما از این سنت نکویٍ با رنج و فداکاری بشری کسب شده، همواره بی بهره مانده بوده ایم. با این همه، اینها نمی تواند دلیلی بر علاقه همه ما به استبداد، خشونت طلبی و نادیده گرفتن حق و حقوق دیگران باشد. مضاف بر اینکه ما از جنبش های اجتماعی و فرهنگی اصلاح طلبانه و آزادی خواهانه نیز بی بهره نبوده ایم. و تاریخ سرزمین ما نیز در تقدیم انسان های آزادی خواه، بشر دوست و عدالت طلب از خود کم سخاوت نشان نداده است.

به علاوه آیا با چنین نگرشی، به اینجا نخواهیم رسید که "ظالم و مظلوم"، "استبداد طلب و آزادی خواه"، "زندانی و زندانبان"، "قاتل و مقتول"، "سرمایه دار و  تهی دست"، ... همه یکی هستند، و آیا نتیجه آن نخواهد شد که همه را با چنین دیدگاهی تبرئه خواهیم کرد؟

هم میهن عزیز من، ش. فردا از ایران، در واکنش به مقاله من، با شک و تردید در اینکه آیا من در پی اجرای احکام شریعت هستم، می نویسند که:

"نخست آنکه امیدوارم که این دوست عزیز همانگونه که من میپندارم از معتقدین به احکام شرعیه نباشند که در آن صورت بحث ما از اساس بیجا خواهد بود."  

و نیز نوشته اند که:

"ایشان به نحوی بسیار "لیبرال منش" همان می گویند که اعدام کنندگان نوجوانی چون "بهنود شجاعی" کردند. ایشان در مقاله خود به نحوی بسیار محترمانه برای خانوادگان جان باختگان دهه شصت جایگاهی را که حاکمان اسلامی برای خانواده مقتولین در نظر می گیرند قائلند و بر آن هستند که این بزرگواران را در منصب قاضی و مامور اجرای حکم قاتلین عزیزانشان بنشانند و العجب که انتظار دارند مردم نیز با ایشان همراه شوند. حقیقت آن است که چنین نگرشی که در فضای اعدام "بهنود شجاعی" توسط پدر و مادر مقتول و در حال و هوای تشویق حکومت "رافت اسلامی" به انتقام وقصاص توسط "اولیای دم" بیان می شود، بیش از هر چیز انسان را متعجب و شرمنده می سازد و این سئوال را در ذهن انسان بر می انگیزد که آیا ما مدافعین "آزادی و دمکراسی" خود به آنچه می گوییم باور داریم؟ ایکاش که ما روایت آن وعاظ حکومت ملایان نباشیم که در خلوت خود کار دیگر می کنیم."   

من نمی دانم کجای مقاله من، بوی انتقام می داد تا اقدامی غیر دموکراتیک باشد؟ مگر من فتوای اعدام را صادر کرده بودم؟ مگر بحث و حرف من مربوط به انتقام و انتقام جویی بود؟ اتفاقا من با اشاره به حاکمیت قانون و دادگستری مسقل، راه هرگونه انتقام جویی فردی و غیر فردی را بسته و محکوم کرده بودم! بحث من بیش و پیش از هر چیز مربوط به اجرای قانون بود و نه حکم ارتجاعی قصاص! آیا این جمله های من که؛ "در بسیاری از کشورهای مدرن و دموکراتیک سخن از عفو و بخشش و یا خواستن قصاص از سوی اولیای دم مطرح نیست، چون قانون، خود در این رابطه قانون دارد!! و دخالت فرد در قوه قضاییه را بی قانونی و "قبیله" ای ارزیابی می کنند!" و یا؛ "ما عادت کرده ایم همه چیز را با هم مخلوط کنیم. مگر جنایات انجام شده مربوط به قتل و یا بی عدالتی درباره عمه و خاله و فرزند و برادر و پسر عمویمان هست؟ تازه ما درباره آنان هم حق اظهار نظر حقوقی و جزایی نداریم. مگر اینکه یک پایمان در "قوانین" قبیله ای باشد و در عهد دقیانوس به سر بریم! به علاوه پس قانون چه کاره است؟"، حاکمیت قانون مدنی و دموکراتیک و اجرای آن بود. و نه چیز دیگر... آیا این جملات می توانست بدینگونه که ایشان پاسخ داده اند، تفسیر شود؟ من نمی دانم چرا ایشان و امثال ایشان، از حاکمیت قانون، عدالت و دادگستری که بر مبنای حقوق بشر باید اعمال شود، هراس دارند که واکنش شان نسبت به مقاله من، به گونه ای تحریف آمیز و واژگونه است؟

پرسش من بسیار مشخص بود. چه کسانی را باید بخشید؟ آنهایی که آگاهانه و بر اساس منافع جنایت کرده اند؟ و البته برای مثال اسم هم برده بودم. و گرنه یک بچه نوجوان بسیجی که بر اساس اجتهاد و فتوای رهبران و علمایش رفتارمی کند که مورد بحث من نبود. پرسش من که آیا باید نصیری ها، ثابتی ها، لاجوردی ها، محمدی کیلانی ها، خامنه ای ها، رفسنجانی ها و "قاصی" مرتضوی ها را هم بخشید؟، آیا می تواند مؤید این برداشت های عجولانه آقا یا خانم ش. فرداباشد؟

من مخالف اعدام هستم. و هیچ کاری هم به این ندارم که مذاهب در این زمینه چه گفته اند. نه طرفدار شکنجه و مثله کردن هستم و نه اعدام مجرمان و نه اجرای قوانین شریعت که خود بند بر پای، متعلق به هزاره و هزاره هایی پیش از اینند!

اما در این میانه از سوی دوستان منتقد، حقیقتی بی پرسش مانده است. و آن اینکه در ارتکاب جنایت تا کجا می توان پیش رفت؟ تا کجا می توان جنایت کرد و دیگران باید ببخشند؟ اساسا، آیا در تاریخ بشری، چه در جهانی که با جهل و بربریت پیش می رفته است و چه در جهان مدرن، جامعه ای را سراغ دارید که دادگاه و عدالتخانه اش را به کلی تعطیل کرده باشند؟ اگر چنین نیست – که نیست – این دیوانخانه ها و عدالت خانه ها برای چی و برای کیست؟ فقط برای مجرمین عادی؟ که شاید همچون ژان والژان بر اثر گرسنگی نانی را دزدیده باشند، یا به خاطر کسانی که برای هر چه بیشتر داشتن، به قدرت رسیدن و حفظ آن به صغیر و کبیر مردم رحم نمی کنند؟ کدام یک بیشتر شایسته مجازات هستند؟

می دانیم که صاحبان قدرت و دست اندرکاران سیاست مبتنی بر استبداد، با تکیه بر قدرت، همواره از چنگال عدالت گریخته اند. این چرخه بی عدالتی و زور تا کجا باید تداوم یابد؟ ما تا کجا و تا چه مرحله ای می توانیم ببخشیم؟ دوستان عزیز و اندیشمندی که مرا انتقام جو و این سخنان را کینه ورزانه و یا جور دیگری ارزیابی می کنید، من یک درخواست کوچک از شما دارم. اگر ایده آلیست نیستید و رئالیست هستید؛

۱ – بفرمایید دادگاه ها و دادگستری ها در کشورهای مدرن چه جایگاهی دارند و چرا باید وجود داشته باشند؟

۲ – به همان صمیمیتی که می خواهید همه را ببخشید، رسما اعلام کنید که دادگاه ها و عدالت خانه ها دیگر هیچ محلی از اعراب ندارند و باید در سر تا سر جهان برچیده شوند!

۳ – و اگر چنین نیست با صدای بلند اعلام دارید که این دادگاه ها برای محاکمه ی چه کسانی است؟ ژان والژان گرسنه؟ ، زنی که از شرافت خود دفاع کرده است؟، جوانی که ظلم را بر نتافته است؟؛ و یا خمینی و صدام حسین و هیتلر و موسولینی و جانسون و جورج بوش و پل پت و آریل شرون و بگین و ... دیگر جنایتکاران جنگی که با کله انسان ها یا مناره می ساخته اند و یا فوتبال بازی می کرده اند....؟؟؟

 اتفاقا تمامی حرف من اجرای عدالت و برقراری دادگاه های مدنی بود که نه بر اساس خوشآیند و بدآیند این و آن، که بر اساس قانون اساسی مدنی دموکراتیک، و منشور حقوق بشر می بایست رفتار نمایند. قانون و اجرای آن. این چه ربطی به انتقام و انتقام چویی دارد؟

دوست دیگری با این تذکر که اگر مهاجرانی و مهاجرانی ها مقاله شما (یعنی مقاله مرا) بخوانند، چه خواهند کرد و چه خواهند گفت، و اینکه اگر خمینی می گفت که ما می خواهیم ارتشیان را قلع و قمع کنیم به جای این جمله که ما می خواهیم شما مستقل باشید، و... ، آنها مطمئنا با انقلاب کنار نمی آمدند، غیر مستقیم به من یادآوری می کند که من باعث عدم خروج نیروهای ریزشی رژیم از آن و پیوست آنان به جبهه مردم می شوم، نه ترغیب آنها به خروج از پیکره رژیم! این را نمی توانم درک کنم. آیا ما برای پیوستن این نیروها به مردم، باید باج دهیم و رانت خواری از نوع دیگری را آغاز کنیم؟! پرسش من در این رابطه این است که تکلیف خودآگاهی و بیداری وجدان بشری چه خواهد شد؟ و چه جایگاهی در گرایش انسان ها به  سوی عدالت و نوع دوستی و گریز از استبداد و خشونت دارد؟

۱) گفت و گوی اینجانب با رادیو سپهر در تاریخ ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹  http://www.radiosepehr.se/html/interviews.html

۲) به نقل از مقاله "انتقامجویی راهکاری غیر دموکراتیک است"، نوشته ش. فردا    

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=24533

دوشنبه 4 آبان ماه سال 1388

به نیابت از چه کسانی "ببخشیم اما فراموش نکنیم"؟

حرف من این نیست که اینک باید همه این برادران و آن خواهران را به دار مجازات آویخت! اما از آن سوی هم باید انصاف داد که به سادگی از جرایم سیاسی و اجتماعی افراد نمی توان گذشت. اینها همه مربوط به حقوق اجتماعی و قوانین مدنی است. عفو و گذشت که در مذاهب مختلف هم آمده است، مربوط به حقوق فردی و گذشت خصوصی و انفرادی است، و نه در رابطه با حقوق اجتماعی! البته که ما می توانیم ببخشیم و شایسته و بایسته است که چنین کاری را انجام دهیم، اما در چه رابطه ای و چه موضوعی؟ مگر ما مدعی العموم، و یا وکیل و وصی پدر و مادری هستیم که تنها فرزندنشان را به جرم پخش اعلامیه سر بریده اند؟ مگر ما وکیل مدافع نوجوانان و جوانانی هستیم که به نام عشق و آزادی، جان خود را فدیه رهایی مردم ایران کردند؟

چند سالی است که شعار "ببخشیم اما فراموش نکنیم"  بین ایرانیان – به ویژه خارج نشینان – مد شده است. تا سخن از مبارزات مردم به میان می آید - و نیز از کسانی که از رژیم بریده و یک شبه ره صد ساله را پیموده اند! -  به ناگهان یاد این شعار می افتند، بدون اینکه به مطرح کنندگان اصلی این شعار و هدفشان توجهی نشان دهند.  

"ببخشیم اما فراموش نکنیم"، تبدیل به نقل و نباتی شده است، که در دهان برخی از مدعیان آزادی خواهی و دموکراسی، حسابی مزه کرده است! بدون اینکه اندکی به این موضوع بیندیشند که مروجان و مبلغان این شعار چه کسانی هستند! بدون اینکه از خود بپرسند؛ که چرا بیشتر آنانی که طرفدار این شعار هستند، کسانی هستند که خود به نوعی طی سال های طولانی، عامل، همراه،همگام و تایید کننده جنایات دهه ی شصت بوده اند؟

تکرار کنندگان این شعار – اگر هم در مواردی درست بیندیشند - از خود نمی پرسند که چی و کی را ببخشیم؟  تازه ما چه کاره ایم که ببخشیم؟ و از کجا ببخشیم؟ مگر "از کیسه خلیفه"! است که ببخشیم؟ مگر ما وکیل مدافع مردم یا مدعی العموم هستیم که ببخشیم؟ آیا ما می توانیم به نیابت و وکالت از مادران و پدران عزیز از دست داده ببخشیم؟ آیا ما حق داریم به نیابت از نوجوانانی که در سنین نوجوانی به زندان رفتند و هولناک ترین شکنجه ها را تحمل کردند و البته برخی از آنان با موی سپید بیرون آمدند، و برخی از آنان هرگز رنگ آفتاب را به چشم ندیدند، اینچنین بذل و بخشش کنیم؟ گیرم که خود نیز یکی از آنها بوده باشیم. و چرا به جای شعار من از حق خودم می گذرم یا من می بخشم، "ببخشیم" تبدیل به شعار محوری شده است؟ آیا دنباله روی از شعارهای بسیجیان و پاسداران و پیروان و حزب اللهی های سابق "امام امت و پیر راحل و میدان دار آزادی خواهی"! یعنی خمینی جمارانی، نشانه دموکرات بودن و آزادی خواه بودن ما است؟

"ببخشیم اما فراموش نکنیم"، به نمایندگی از چه کسانی و در رابطه با چه جرایمی؟ چه کسانی را باید بخشید؟

لاجوردی را؟ موسوی تبریزی را؟ خلخالی را؟  "سردار" نقدی را؟ مصطفی پور محمدی را؟ حبیب الله عسکر اولادی را؟ و... و  یا حتی همین بهزاد نبوی زندانی کنونی را؟ که البته بایسته و شایسته است که هم اکنون از حقوقش دفاع کرد؛ کسی که روزی روزگاری همه جنایات انجام شده در دهه 60 را دفاع حکومت اسلامی از موجودیت خویش می پنداشت؟

مگر خاتمی و میر حسین موسوی و کروبی و موسوی اردبیلی و یوسف صانعی و ... که امروز نسبت به تقلب در انتخابات معترضند و حتی کسانی چون کروبی - که به اصطلاح عامیانه گناهان خود را می شوید - در زمان "امام راحل خمینی کبیر بت شکن"، آنچه بر نسل دهه 60 گذشت، عدلی الهی و رأفت اسلامی نمی دانستند؟ کدامیک از آنان در آن دهه نسبت به آنچه انجام شد، اعتراض داشتند؟ اصلا کدامیک از آنان در تایید و عملی نکردن آن اقدامات اندکی تردید نشان می داد؟

حرف من این نیست که اینک باید همه این برادران و آن خواهران را به دار مجازات آویخت! اما از آن سوی هم باید انصاف داد که به سادگی از جرایم سیاسی و اجتماعی افراد نمی توان گذشت. اینها همه مربوط به حقوق اجتماعی و قوانین مدنی است. عفو و گذشت که در مذاهب مختلف هم آمده است، مربوط به حقوق فردی و گذشت خصوصی و انفرادی است، و نه در رابطه با حقوق اجتماعی! ما می توانیم به نیابت از خودمان لاجوردی و مرتضوی و احمدی نژاد را هم ببخشیم! اما حق نداریم به نیابت از مردم چنین کاری را انجام دهیم. ما عادت کرده ایم همه چیز را با هم مخلوط کنیم. مگر جنایات انجام شده مربوط به قتل و یا بی عدالتی درباره عمه و خاله و فرزند و برادر و پسر عمویمان هست؟ تازه ما درباره آنان هم حق اظهار نظر حقوقی و جزایی نداریم. مگر اینکه یک پایمان در "قوانین" قبیله ای باشد و در عهد دقیانوس به سر بریم! به علاوه پس قانون چه کاره است؟

در بسیاری از کشورهای مدرن و دموکراتیک سخن از عفو و بخشش و یا خواستن قصاص از سوی اولیای دم مطرح نیست، چون قانون، خود در این رابطه قانون دارد!! و دخالت فرد در قوه قضاییه را بی قانونی و "قبیله" ای ارزیابی می کنند!

البته که ما می توانیم ببخشیم و شایسته و بایسته است که چنین کاری را انجام دهیم، اما در چه رابطه و چه موضوعی؟ مگر ما مدعی العموم، و یا وکیل و وصی پدر و مادری هستیم که تنها فرزندنشان را به جرم پخش اعلامیه سر بریده اند؟ مگر ما وکیل مدافع نوجوانان و جوانانی هستیم که به نام عشق و آزادی، جان خود را فدیه رهایی مردم ایران کردند؟

تازه اگر بنا بر بخشیدن باشد، تا کجا می توان پیش رفت؟ بخشیدن خمینی؟ خامنه ای؟ رفسنجانی؟ احمدی نژاد؟ محمدی گیلانی؟ لاجوردی؟ محسن رضایی؟ محسن رفیق دوست؟ محسنی اژه ای؟ علی فلاحیان؟ محمدی ریشهری؟ روح الله حسینیان؟ سید حمید روحانی؟ دار و دسته ی موتلفه؟ فداییان اسلام؟ مجاهدین انقلاب؟ حزب جمهوری اسلامی؟ احمد جنتی؟ احمد خاتمی؟ مصباح یزدی؟ یا  نمی دانم حسن روحانی دبیر شورای امنیت ملی  در دوره خاتمی که در سال 78 عربده می کشید که خرخره دانشجویان را باید جوید و حالا اصلاح طلب شده است؟ و یا حتی بریده های به خارج اجلال نزول فرموده که امروز به کسوت رهبران اپوزیسیون در آمده اند و با دست برخی از همنوعان - و البته همسانان - با آب توبه پاک و مطهر شده اند؟!

ما نمی توانیم آمران و عاملان جنایت را ببخشیم. ما حق نداریم این کار را انجام دهیم. چرا باید به سادگی از دهه شصت عبور کرد؟ دهه شصت، دهه ی کشتار نوجوانان و جوانان معترض به دیکتاتوری خمینی و شرکا بود... دهه ی شکنجه، تجاوز، انفرادی و کشتار کسانی بود که استبداد جدید را بر نمی تافتند. کشتار کسانی که به فالانژها و پاسداران و بسیجی ها و کتاب سوزی ها و شکنجه ها و جنایات آنها نه می گفتند. دهه ای که پخش اعلامیه و فروش نشریه به فرمان خمینی ممنوع بود و قداره بندانش، در هر کوی و برزن، جوانان را به جرم پخش آگاهی به دار می آویختند.

حال که جنگ جناح ها شدت یافته است، بسیاری از  همان عناصری که زیر نام و فرمان "امام راحل"، به صغیر و کبیر ما رحم نکردند و نمی کردند، امروز مدافع سینه چاک آزادی شده اند! آن هم نه از موضع یک عنصر نادم و پشیمان و دنباله رو...، که از موضع رهبری و سردمداری! و آن هم با این شعار زیرکانه که "ببخشیم اما فراموش نکنیم"! و می بینیم که در همین خارج برخی از ایرانیان برای آنها چه سر و دستی می شکنند! ظاهرا با این توجیه که باید از ریزش نیروهای رژیم استقبال کرد. که صد البته باید آن را به فال نیک گرفت! اما ... اگر در آینده ای نه چندان دور و نه چندان دیر، فرزندان رفسنجانی و خامنه ای و جنتی و ... هم آمدند، و بریدند، باید سپاسگزارشان باشیم؟ البته من به هیچ وجه بر این باور نیستم که باید حساب پدر و فرزند و یا مادر و فرزند را با هم یکی ارزیابی کرد. اما این را هم نمی توانم بپذیرم که در شرایط حکومتی کنونی، به آنها تبریک گفت و از آنان تمجید کرد! مضافا بر اینکه بسیاری از این ...زادگان خود در بسیاری از جنایات اقتصادی و سیاسی سهیم بوده و  ِصرف خروج از ایران و نقش اپوزیسیون بازی کردن، گذشته آنان را تطهیر نمی کند.

نه نمی توان بخشید، درست به همانگونه که کسی هیتلر و افسرانش را نبخشید. درست به همانگونه که کسی سرهنگان آرژانتینی و پینوشه را نبخشید. مگر در قلب اروپا که مهد دموکراسی و آزادی و حقوق بشر است، سردمداران و عاملان صرب های جنایتکار را بخشیدند؟ مگر هنوز که هنوز است پیرمردان نازی را اگر بیابند به دادگاه نمی کشانند و حتی تحویل دولت فاشیستی اسراییل نمی دهند؟ وقتی قانون حکومت کند و همه تن به قانون دهیم، نیازی به بذل و بخشش نیست. اگر در سایه قانون عدالت اجرا شود، هر شهروند مجرمی می باید در عدالت خانه حساب پس دهد.     

"هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد"!

سه شنبه 17 شهریور ماه سال 1388

به خاطر ملکی

تا ز دشت عشق مجنون رفت
مردی بر نخاست!
بزرگ مرد میدان مبارزه را دریابیم!
مبارز پیر، دکتر محمد ملکی را فراموش نکنیم!
دوشنبه 16 شهریور ماه سال 1388

اصلاح تفکر دینی 

یکی از اهداف روشنفکران و نواندیشان دینی اصلاح تفکر دینی ست. از آن جمله می توان از فرق گذاشتن میان شریعت که مجموع احکام حقوقی و اجتماعی ست و حقیقت دین که آزادی، مساوات، برابری بشری و عدالت است نام برد. تاریخ این جنبش ها در ایران در سال های قبل از انقلاب اسلامی ست ولی عملکرد های نو اندیشان و روشنفکران دینی در طول سی سال اخیر بیشتر و وسیعتر شده است.

 نواندیشان دینی و اصلاح تفکر دینی
 
این جنبش می خواهد بوسیله دین جامعه را مدرن سازد. علی فیاض یکی از روشنفکران دینی در یوتیبوری ست. وی ضرورت مدرن ساختن جامعه ار طریق دین را سنتی بودن جامعه می داند. مقاومت بنیادگرایان دینی در جامعه با عث نگهداشتن و اجرای سنت های دینی مروج 1400 سال قبل در عصر حاضرشده است. امروز تعداد زیادی از مردم در روستا های ایران و افغانستان سنتی هستند و دین هویت آنها ست و اساس زندگی شان روی احکام دینی استوار است. از علی فیاض می پرسم که نو اندیشی دینی با چه واکنشی از طرف مردم روبرو می شود.
بنیاد گرایان دینی احکام اجتماعی و حقوقی اسلام را ابدی می خوانند و بر خلاف دیدگاه این گروه، نواندیشان و روشنفکران دینی این احکام را وابسته به زمان و مکان می دانند و به همین جهت این اخکام از نظر اینها قابل تغییر هستند. این تقابل با عث تضاد های شدید میان این دو گروه می شود که به نظر علی فیاض کاملآ طبیعی ست. بنیادگرایان دینی که منافع خود را در اسلام تاریخی می بینند یکی از نیروی های سر سخت مقاومت در برابر روشنفکران و نواندیشان دینی اند. به گفته علی فیاض روشنفکران و نو اندیشان دینی در ایران از آزادی بیان برخوردار نیستند. حکومت ماتع پخش و نشر هر نوع تفکر جدیدی که با منافع شان سازگار نباشد، می شود. باوجود این همه موانع روشنفکران دینی با اقتضای زمان دست آوردهایی در جامعه دارند و آن هم به میان آمدن اصلاح طلبان بیشتر چه در سطح جامعه و چه در سطح حکومت اسلامی می باشد، ولی به نظر علی فیاض نو اندیشی و اصلاح طلبی در سطح حکومت سیاسی ست نه اصلاح در امور اجتماعی و فرهنگی. به عقیده علی فیاض میر حسین موسوی یکی از اصلاح طلبان میانه رو در رژیم ایران است.
کاندیدا های ریاست جمهوری ایران را شورای نگهبان تآئید می نماید. چهار کاندیدای دوره دهم انتخابات ریاست جمهوری کسانی بودند که به کلیت حکومت اسلامی وفادار بودند. ولی به عقیده علی فیاض شعار میر حسین موسوی که خروج از انزوا بود با عث کودتای سیاسی دوازدهم جون 2009 شد. خروج از انزوا راه را برای گفتگو با غرب باز می کرد وشاید هم زمینه های دموکراسی را در ایران ایجاد می کرد که با عث شکاف در رژیم کنونی می شد، بنابراین بنیادگرایان در اقتدار خواستند مانع این تغییر جزیی که در دراز مدت به ضرر حکومت اسلامی ست، شوند.
گفتگوی بلندتر با علی فیاض
شکیلا عیدی زاده
 
   1      2    >>